اسماء کوچولوی من......

اسماء کوچولوی من......

خاطره شدن بخشی از لحظات شیرین دخترنانازم

                          

                                                                                                          الهی   همه بچه ها را در پناه خودت به ثمر برسان.

                                                                               آمین

[ سه شنبه 26 فروردين 1393 ] [ 16:42 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
من و دخترم

سلام عزیزدلم

بازم منو ببخش ازین همه کوتاهی تو ثبت خاطراتت گلکم

دیگه از قبل چیزی نمیگم 

الان 16 روزه که نازگل من دوساله شده

مبارکت باشه دختر خانووومم

دختر قشنگم

ازخدای مهربون کلی ممنونم که یه دختر بهم داده اونم یه دختر از جنس فرشته هاش

عاشقتم عزیزم

چند روز پیش هم روز دختر بود.مبارکت باشه نفسم...

الان که دارم مینویسم برات کلی دلتنگتم

آخه از دیروز ظهر با مامان جون و عمو رفتی نهاوند و من وتنها گذاشتی

میدونم خیلی دوسشون داری ولی منم طاقتشو ندارم عزیزم

خداروشکر از دیروزم که رفتی طبق اخباری که بهم دادن دختر خوبی بودی و حسابی بازی 

کردی....هم خوشحالم ازاینکه دختر مستقلی هستی و خیلی وابسته نیستی

و بازم خوشحالم ارینکه امروز دلت برام تنگ شد و تا باهات حرف زدم بغض کردی

امروز میام دنبالت عزیزم

دلم آروم نمیگیره

حالا ازبلبل زبونیات بگم که ماشالله اینقدر خوشمزه حرف میزنی که

گاهی به سختی خودمو کنترل میکنم از شدت دوست داشتنت

مهمون دوستی...وقتی مهمون داریم و میخوای صدامون کنی میگی: بچایا

هرروز میگی نینب (زینب)بیاد خونمون  ولی شما به هیچ وجه خونه همسایه ها نمیری و 

اونوقت انتظار داری نرگس و زینب همش خونه ی ما باشن

به شدت اهل سریال دیدنی اونم سریالی که نی نی داشته  و همینطور برنامه خندوانه

موقع سریال اینقدر راجع بهشون سوال میپرسی که ما نصف سریال و متوجه نمیشیم

همه شخصیتای سریالم به نی نی ربط میدی

این مامان جون نینی یه...این بابا جونشه...این داییشه...و همینطور تا آخر

راستی یک هفته قبل تولد دو سالگیت دیگه با می می خوردن هم خدافظی کردی

و فقط غدا میخوری که نسبت به قبل یه کوچولو غذا خوردنت هم بهتر شده

کلا کم غذایی و وزنت از 12تکون نمیخوره متأسفانه...

شیر پاستوریزه هم متأسفانه هنوز دوست نداری و فقط آبمیوه میخوری فعلا

امیدوارم ذایقه ت تو این زمینه حتما عوض بشه

یک ماهم هست که شبا تو اتاق خودت میخوابی...البته نه اینکه خودت بری تو تختت و بخوابی ها...میخوابونمت حالا یا پایین تختت یا تو هال یا هرجا ولی میذارمت اتاق خودت و رو تخت خودت بخوابی خشگلم.. و شما هم خوشبختانه اتاقت و دوس داری مخصوصا وقتی تختتو از اتاق مون بردیم اتاق خودت کلی کیف کردی و دیگه مدام میگی اتاق خودم

 

............................

بعدا برای این پست عکس میذارم و یه پستم برا تولدت بزودی میذارم

بازم ببخشید گلم

 

از همه ی دوستای نی نی وبلاگیمم که لطف داشتن ممنونم

[ دوشنبه 2 شهريور 1394 ] [ 12:54 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
یه مرور کوچولو

دخی گلی من سلام

سلام به فرشته کوچولوی من که الان شده همزبون شیرینم

که من عاشق حرف زدنشم و هرروز زیر بوسه های من چلونده میشه

که هرروز داره خانوم تر میشه برام و هرروز بیشتر به داشتنت میبالم

قربون قد و بالات که هرروز داره بلندتر میشه

عاشقتم و ممنونم که اجازه دادی مامانت بشم

هرروز کارای جدید و شیرین انجام میدی

حرف زدنت معرکه ست

الان دیگه تقریبا همه چی و با حرف زدن بهمون میفهمونی

عروسکات و میخوابونی و توخونه میچرخونی و لالا لالا میخونی براشون

که البته بیشتر با مورچه ت و پلنگ صورتیت که هم قد خودتن بازی میکنی

و هردو رو باهم باید بغل کنیبغل

دیگه بیرون که میریم برعکس قبل که حال راه رفتن بیشتر از چند قدم

و نداشتی بیشتر مسیر و خودت راه میری(هرچند که معمولا مسیر

شما با ما فرق دارهخندونک)

و به اکثر آقایون ..عمو..و خانوما..خاله..میگی که البته اگه یه آقای غریبه 

باهات حرف بزنه سریع میای پیش من و میگی :مامانم اینجاس

و منم خوشحالم که مامانتم عروسکم

فدای روی ماهت بشم.

 

دیگه الان مغزم خوابه و هنگ کرده

ان شالله دوباره میام و برات مینویسم زندگیم

 

 

و امــــــا اندک عکسهایی از شهریور 93 تا بهار 94

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کلی تو باغ بازی کردی

 

 

 

 

مثل خودم عاشق شهر بازی هستیخندونک

 

 

 

 

محرم93

 

 

 

جیگرم  تو فکره

 

 

 

 

 

زمستون 93

ملایر

 

 

 

 

 

 

 

 

نوروز94...کرمانشاه

که متأسفانه بازم با هفت سین عکس نداریگریه

 

 

 

 

 

 

سه تااایی با بچه های عمه جون

 

 

 

 

روز طبیعت

 

 

 

 

 

اینقدر که سیزده بدر بهت خوش گذشت که اصلا با من کاری نداشتی

واسه خودت با خاک وهمه چی بازی میکردی ...حیف که فرداش چنان با پیشونی 

دم در خونه بابایی خوردی زمین و ازش خون اومد که الانم که اردیبهشتیم جاش مونده

 

 

 

شاسخین دخترخالم که داشتی بوسش میکردی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

البته عکسها خیلی خیلی بیشتره که فرصتش نیست

[ يکشنبه 6 ارديبهشت 1394 ] [ 3:52 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
داستان جدایی

به به سلام به نی نی وبلاگ

 

چشممون به جمالتون منور شد

 

یه مدت از دیدن روی ماهمون محروم بودین هاراضی

 

چه خبرا

 

البته ناگفته نماند که دلایل زیادی ما رو از هم دور کرد

 

دنیای ارتباطات پیشرفته تر.....مشغله بیشتر.....و

 

صد البته وجود نازنین دختری که الان بزرگتر و شیطونتر و کم خواب تر

 

و قطعا خانوووووم تری که دیگه ترجیح میده مامانش وقت بیشتری

 

(تمام وقت) براش بذاره و تا پاسی از شب هم با خواب مبارزه میکنه

 

و مامان هم خسته و کمی تنبلی باعث میشه که سراغ لب تاپ

 

یا به قول دخملی تب تاب بابایی    نیاد

 

 

 

ایـــــــــــــن بود قصه جدایی ما از نی نی وبلاگ

 

ان شاءالله که دیگه کمتر جدا بشیم

 

البته امیدوارم در موارد بعد این وصال در ساعت بهتری صورت

 

بگیرد نه سه نصفه شب خواب

 

آهان یه مورد مهم فراموش شدگیج

 

و اونم اینه که این دخمل بلا به محض دیدن تب تاب

 

دیگه اجازه ی ابراز وجود به ما نمیفرمایند و ما هم برای 

 

در امان ماندن این شیء بیچاره اونو از صفحه منزل 

 

پاک مینماییم...

ایــــــــــنـــــــــــه

 

 

[ يکشنبه 6 ارديبهشت 1394 ] [ 3:15 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
ماااااااا اووووووومدیم

سلااااااام 

هیچ حرفی برا گفتن ندارم  .خجالت

 

واقعا ببخشید 

 

چون  میخواستم  وقتی بیام از تموم مدتی که نبودم برات بنویسم 

 

واسه همین همیشه سخت و زمان بر  بود برام 

 

الانم با   گوشیم  اومدم نت و دارم مینویسم 

 

یه کم سختمه 

 

اما حالا تصمیم گرفتم  بیام از الان به بعدتو بنویسم 

 

حالا ان شاءالله یه بار مفصل مینویسم....

 

 

حالا تو یک سال و شش ماه و ۱۷روزته...

 

الهی  قربوووون این عمر کوچولو و قد و بالات برم..

 

 

یا علی............

[ سه شنبه 5 اسفند 1393 ] [ 2:08 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
یه غیبت دوماهه

سلام وصدسلام به  قشنگترین هدیه ای که از خدا گرفتم 

و یه عذر خواهی پر و پیمون از نازگلکم.عشقم.عزیزدلم 

بابت تأخیر طولانی مدتم 

خجالت

واقعا ببخشید 

اصلا دیگه نمیدونم چی برات بگم گلم 

از خانومیت

از دلبریات

شیرین کاریات

حرف زدنای بامزه ت

خلاصه اینکه خواستنی شدی خیلی

کار هر لحظه و ثانیه ی من شده بوسیدن روی ماهت

از خدای مهربونم ممنونم که اینقدر هوامو داره و یکی از فرشته هاشو داده به من  که با وجود قشنگش زندگیمو قشنگ کنم

 

و از تو فرشته ی کوچک من ،سپاسگزارم که هستی 

و به زندگی من و پدرت آرامش میبخشی 

پس دیوانه وار عاشقتیم 

 

 

[ سه شنبه 9 دی 1393 ] [ 16:53 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
یا شهید کربلا

 

خیمه ماه محرم زده شد بر دل ما /

 

باز نام تو شده زینت هر محفل ما

 

 

جز غم عشق تو ما را نبود سودایی /

 

عشق سوزان تو آغشته به آب و گل ما . . .

 

85000784568627580273 سری جدید عکس های ماه محرم

 

 

 

 

 

ماه اشک های بی اختیار،

 

ماه غمبار اسیران

 

ماه فریادهای خونین و ماه طنین،

 

مؤید صحرای عشق

 

بر شما عاشوراییان تسلیت باد . . .

[ سه شنبه 6 آبان 1393 ] [ 10:42 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
روزهای پاییزی ما

سلام دخترکم

یه سلام به دوست داشتنی ترین گل من

یه سلام با کلی تأخیر

و یه عذرخواهی بابت کوتاهی من

الهی فدای  روی ماهت بشم

فدای راه رفتن بشم که هر ثانیه داری دلبری میکنی و این ثانیه ها عجب زود میگذرن و ما از دستشون میدیم

دخترم همه چی داره خیلی زود میگذره و میره و ماهم به این سرعت روزگار بدجور عادت کردیم

و بنظرم این اصلا خوب نیست ، چون فرصتها رو راحت از دست میدیم و عمر میگذرونیم

یه چند وقتی اینقدر دچار یکنواختی زندگی شده بودم که همه چیز برام تکراری بود

مدام منتظر یه اتفاق جدید بودم که اونم به نظرم اتفاق نمیفتاد در صورتیکه زندگی

هرروزش جدیده و ما اونو تکراری رقم میزنیم

شما عروسک زیبای من هر روزت متفاوت از روز قبلی و من براحتی نمیدیم

اینقدر بی حوصله بودم که حتی گاها فرصتی هم پیدا میکردم حوصله نداشتم بیام برات بنویسم

و واقعا معذرت میخوام

بهتره دیگه راجع بهش حرف نزنم

الهی قربون اون چشمای ناز و کوچولوت بشم که اینقده خانووم شدی

کاش میدونستی چقدر عاشقتم

هرروز صبح که از خواب پا میشی تا چند دقیقه آروم میشینی بغلم و با دستات بازی میکنی و 

یواش یواش پا میشی و بسم ا...

شروع میکنی به چرخیدن و بازی کردن

اول اگه تلویزیون خاموش باشه میگردی کنترل و پیدا میکنی و میدی بهم و میگی روشنش کن

بعد من باید بگردم ببینم کدوم کانال تبلیغات داره و وقتی صدای تبلیغات و میشنوی گل از گلت میشکفه

پا میشی و میچرخی و ذوق میکنی و دست میزنی

الهی قربون دنیای کوچولوت بشم عزیــــــــــــــــــزدلم

دیگه هی اسباب بازی و وسایل آشپزخونه و هرچی رو که بتونی میاری میریزی وسطآرام

 

مامان و بابا رو با یه لحن خیلی بامزه میگی و گاها چندین بار مدام صدام میزنی و هی میگی:

ماما.....میگم :جانم

ماما......بله دخترم

ماما.......جانم عزیزم

ماما.......جانم فداتشم

ماما......... 

و دیگه نمیتونم تحمل کنم و محکم بغلت میکنم و میبوسمت و شما هم که انگار بدت نیومده 

یه لبخند کوشولوو میزنی و میری دنبال بازیت

تقریبا هر روز یه مرحله ما این حرکت و میریم که من دیوونه ی این ناز و اداتم عروسکم

عمه 

آجی 

الو(البته بدون لام:اوووو)

این کلماتم قشنگ و واضح تلفظ میکنی

شدیدا این افراد و دوست داری حتی اگه یه مدت طولانی ندیده باشیشون بازم وقتی میبینیشون 

ذوق زده میشی و میپری بغلشون

یعنی پدربزرگا و مادربزرگات و دایی و عمو و عمه جون و دوتا وروجکاش

به دختر عمه فاطمه میگی آجی و شدیدا عاشق همدیگه اید

با اینکه 4 سالشه ولی حسابی هواتو داره و هرچی ازش بخوای بهت میده و مراقبته

انشالله همیشه دوستای خوبی برا هم باشین

وقتی فاطمه پیشته کلا میچسبی بهش و همه ش دستشو میگیری و باهاش راه میری

وقتی خوابی بعد یهو صداشو بشنوی میشینی و براش ذوق میکنی

یا اگه گریه کنه شماهم سریع بغض میکنی ومیزنی زیر گریه

و تا بخنده میخندی

یه شبم اومدن خونمون و فردا صبحش میخواستن برن مسافرت که شما سه تا وروجک تقریبا تا3صبح

نخوابیدین و با هم بازی کردین صبحم که ساعت 7 میخواستن برن با وجود اینکه کالا بی سر و صدا داشتن میرفتن

بیدار شدی و دنبالشون الان گریه نکن کی گریه کن

مجبور شدم اول صبحی ببرمت خونه ی همسایه تا یادت بره و شما هم تا ساعت 9 نخوابیدی و

هی چند دقیقه یه بار یادت میفتاد و میزدی زیر گریه

خلاصه بساط داریم با شما دوتا

 

راستی 25 مهر عروسی سارا دختر عموم بود که رفتیم کرمانشاه

و حسابی بهت خوش گذشت و دختر خوبی بودی

و از اونجایی که دوربین و برای بار چندم منهدم کردی خیلی وقته زیاد ازت عکس ندارم

و همه ش دست بقیه ست که بعدا میذارمشون

حالا فعلا این یکی رو دارم

 

فردا شبش هم رفتیم نهاوند عروسی پریا دختر خاله بابا

که البته برعکس شب قبل حسابی بهونه گرفتی چون اونروز همه ش بازی کردی خسته بودی

نه غذا خوردی نه نینای نای میکردی 

خلاصه حسابی تلافی شب قبل و دراوردی

الانم از خواب داری بیدار میشی و باید برم

 

بووووووووووووووووووووووووس عزیزکم

گلم 

بهارم 

عمرم

 

اسماء کوچولوی من   14ماه و 19 روزه شده

 

 

 

 

[ سه شنبه 6 آبان 1393 ] [ 8:39 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : سال دوم] [ ]
خبربدین به نون دون ....... بازم درومد دندون

 

                       http://s1.picofile.com/file/7922491505/7.pngســـــــــــلــــــــــام   http://s1.picofile.com/file/7922491505/7.png

 

یه سلام بلند به دختر کوچولو و قشنگم

 

دوس دارم با خوشحالی بهت خبر بدم که بالاخره دندونای بالات رخ نشون دادن اونم دوتا باهم

شکلک ها رقص شادشکلک ها رقص شاد

از چند روز قبلش لثه های بالات خیلی سفید شده بودن تا اینکه دیروز

یعنی 24 شهریور اتفاقی دست زدم دیدم دوتا دندون کوچولوی ناز دارن

خودنمایی میکنن.....نمیدونی چقدر خوشحال شدم،آخه به نظرم داشتن

تنبلی میکردن.................. مبارکت باشه گل نازم

انشالله خوب بتونیم ازشون مراقبت کنیم و همیشه سالم و سفید بمونن 

الهی فدای دندونات شم عسلم

                      

 

 

دخترم بذار از فرصت استفاده کنم و یه ذره ازین چند روز و از شیطونیات برات بگم

تو هفته ی پیش رفتیم خونه ی باباجون و شما با بچه های عمه جون بازی کردی

آخه داشتن خونشونو رنگ میزدن و چند روزی خونه ی باباجون بودن.هرچند متأسفانه

سرماخورده بودن و شماهم طبیعتا مبتلا شدی و به شدت آبریزش داشتی ولی

حسابی هم بازی کردی و اصلا نمی خوابیدی و یه کم هم اونا رو اذیت کردی

چون هرچی دستشون میگرفتن و میخواستی فاطمه کلی صبوری کرد و هیچی نمیگفت

آخه خیلی دوست دارن.....

یه روزم رفتیم به یه نی نی تازه بدنیا اومده به نام روژا سرزدیم که شما یه لحظه

فکر کردی عروسکته و خواستی بشینی رو شکمش تا آهنگ بزنهشکلک زیباساز-varoone.ir

البته خدارحم کرد زود بلندت کردم ....

 

 

اینقدر خانوووم شدی که دیگه هرکاری بهت میگیم و انجام میدی

بهمون بوس میدی

میگیم بغلم کن میای رو پامون میشینی و تکیه میدی

بهت میگیم بشین تا این و بهت بدم سریع میشینی

میگیم پاشو دس دسی کن پا میشی دس میزنی و میچرخی

از مردهای غریبه اولش میترسی

باهامون با لحن های متفاوت حرف میزنی

عاشق اینی که دنبالت کنیم و فرار کنی

اجازه ی هیچ کاری بهمون نمیدی و میخوای خودت انجامش بدی

هیجان و دوس داری

تاب ، چرخ وفلک ، سرسره ، استخر توپ،

 سعی میکنی درب هر ظرفی رو بذاری و معمولا هم درست میذاری

البته بیشتر اوقات موقع خوابیدن بهونه گیری میکنی 

بیرون که میریم ما و همراهی نمیکنی

یا برعکس ما راه میری

یا میخوای آشغالا رو برداری

یا با یه چیزی مشغول میشی و راه نمیای

یه روز دوتایی رفتیم بازار و مجبور شدم همه ش بغلت کنم و....

ولی

فرشته ی کوچولوی زندگی ما

عاشقتیم...دیوانه وار

شدی تمام زندگی ما

بدون که خیلی خیلی دوستت داریم 

و

برای خوشبختیت جون میدیم

 

[ سه شنبه 25 شهريور 1393 ] [ 9:39 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : سال دوم] [ ]
ماه سیزدهم

 

عمر مامان ، عشق مامان، سلام

 خشگلم کلی حرف برات دارم که اگه بتونم حداقل نصفشو برات بنویسم خیلی خوب میشه

از سه هفته پیش شروع کنیم که شب بعد از تولدت داشتیم آماده میشدیم که برگردیم

خونمون دیدم یه کم بدنت داغه...گفتم شاید از دندونته(آخه شما در زمینه ی دندون یه کوچولو تنبلی.فقط دو تا پایین دراوردی) 

بعد که راه افتادیم وسط راه تو جاده کلی بالا آوردی که منم کلی نگران شدم .

فرداشم که یکشنبه بود با 2 روز تأخیر رفتیم واکسن یکسالگیتو بزنیم که گفتن فقط شنبه ها

میزنیم برو شنبه ی دیگه بیا...منم نگرانتر بخاطر تأخیر واکسن و باهم برگشتیم خونه

که متوجه شدم دوباره تب کردی و بیحال شدی و منم سعی کردم تا بعد ازظهر که بابا میاد

خنکت کنم و با یه تشت کوچیک همه ش با هم آب بازی کردیم و دست و پاتو خنک میکردم

بابا که اومد سریع رفتیم دکتر...که میگفت این یه ویروسه که بخاطر گرما اومده و خدارو شکر

چیزی نیست و دارو داد...........فدات بشم ...امیدوارم  هیچوقت مریض نشی نفسم

 

 

جمعه باز رفتیم خونه ی بابا جون.شنبه هم همونجا  واکسنتو زدی یعنی روز25 مرداد و خدارو

 شکر اصلا اذیت نشدی.فقط همون لحظه یه کم گریه کردی..قربون گریه هات بشم عزیز دلم 

 

 

 

آخر هفته هم عمه جون و وروجکاش و باباجون ومامان جون و عمو جون

اومدن خونمون و شب

رفتیم پارک عباس آباد که خیلی خوش گذشت...

عاشق وسایل بازی شده بودی  که البته فقط

تابش به سن شما میخورد ما هم سوارت کردیم و کلی کیف کردی

ولی وقتی تموم میشد   

گریــــــــــــــه ،مگه پایین میومدی بازم که سوارت میکردیم دوباره آخرش همین بساط

فدای دخملم که مث مامانش عاشق شهربازی و هیجانه

تازشم عمو از پایین قصربادی میذاشت بشینی با سرعت میخواستی بری و ما هم میترسیدیم

که بچه های بزرگتر باهات برخورد کنن و هی میگرفتیمت و بازم گریـــــــــــــــــــــه 

اصن یه بساطی

خــــــــلـــــــــــاصـــــــه در کل عاشق پارک و د د  میباشی 

 

 

فقط دوست نداری دستتو بگیریم و در پستی بلندی ها گاها ولو میشی

(معمولا یه مقدار که راه میری و احساس خستگی میکنی بدون توجه به موقعیت و مکان همونجا اتراق میکنیخنده)

و بدتر اینه که به شهرداری هم کمک میکنی و آشغالای ریز و درشت و کمکشون جمع میکنی 

وصد حیف که گاها مزه مزه هم میکنیشاکی

 

داریم میریم پارک

 

            

 

                

امیرمحمد

            

        http://sheklakveblag.blogfa.com/ پريسا دنياي شكلك ها

 

فاطمه

               

 

                      http://sheklakveblag.blogfa.com/ پريسا دنياي شكلك ها

 

                            اسما

            Jodakonanndeh.www.shabhayetanhayi.ir (23)

     اسماء

           تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

         فاطمه و امیرمحمد

فاطمه و امیرمحمد صورتاشون و نقاشی کردن

 

            فاطمه مرادی  

                

 

           امیرمحمد مرادی

 

         http://sheklakveblag.blogfa.com/ پريسا دنياي شكلك ها

 

         امیرمحمد و فاطمه

                    http://sheklakveblag.blogfa.com/ پريسا دنياي شكلك ها

 

اسماء جون

 

جای همه تون خالی   خیلی خوش گذشت

 

niniweblog.com    niniweblog.com

 

 

 

 

 

 

 

روز بعدش هم عمومهدی(عموی بابا)اومدن که البه زیاد نموندن ولی خب با صدرا بازی کردی که

البته گاها سر اسباب بازی دعواتونم میشد چون هرچی صدرا میگرفت دستش شما دقیقا

همونو میخواستیش.اونم فرار

 

 

دیگه برات بگم که راه رفتنت خیلی بهتر شده و قبلا وقتی از جایی که یه ذره ارتفاع داشت

میخواستی رد بشی یا به کمک زمین یا دستتو میدادی که بگیریم،

ولی الان یه کم تمرکز میکنیو خودت پاتو بلند میکنی

....ماشالله به دخمل باهوشم....

 

دیگه شدی دخمل گل خونه تقریبا هرچیزی رو که میگیم بیار و متوجه میشی

و برامون میاری  مخصوصا کنترل...چون عاشق کنترل تلویزیونی ...

یعنی از خواب که پا میشی و میبینی تلویزیون

خاموشه سزیع میگردی کنترلا رو میاری و یه کم دکمه هاش و میزنی و اگه روشن نشد سریع

میاری میدی به من و با اشاره میگی روشن کن......بماند که وسط نگاه کردن ما هم یهو

خاموشش میکنی و تا خاموش شد میدوی باز کنترل و میدی و فـــــرار و باز که روشنش کردیم

دوباره میگری میبری و باز... اصن یه بســــــــاطـــــــی 

 

اینجا رفتی اون بالا رو ریختی به هم و کنترل به دست داری تی وی میبینی

 

                          اسماء و کنترل

 

 

بماند که وسایل کابینت هر روز وسط آشپزخونه س......و اگه در کابینت به هردلیلی باز نشه...

اصلا نمیشه ...باید باز بشهمتفکر

 

                          

 

              تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

 

راستی یه روز که حموم کرده بودی و خیلی خوابت میومد یهو تقاضای آب کردی منم برات آب 

آوردم و بعد اشاره کردی به یخچال و با گریه بطری آب و خواستی...منم آوردم یه کم بازی کردی

و بعدش خوابیدی رو زمین و داشت خوابت میبرد که یهو پا شدی وایسادی سرپا ...منم داشتم

نگات میکردم که یهو با سر محکم خوردی رو شیشه بطری آب.......من فقط مبهوتcrying emoticon وایسادم

تا سرتو بلند کنی ببینمت........که دیدم از گوشه ی چشمت داره خون میاد........

وآآآآآآآآآآآآآآآآآی نمیدونی چقدر ترسیدم و چقدر گریه کردم

البته خداروشکر چیزی نبود وزوووود خوب شدی ولی انشالله هیچوقت هیچ اتفاقی برای هیچ  

بچه ای نیفته    ... خیلی سخته

 

 

 

 

آخر این هفته هم بابایی و مادرجون همراه بابامراد و عزیزماهی(پدربزرگ و مادر بزرگم) و میلاد 

پسرعمه م اومدن خونمون و همزمان خاله مهری و خونواده شم اومدن که شب رفتیم گنجنامه

و خیلی خوش گذشت........................................

 

 

عاشقتم دخترم

اسماء کوچولوی من 390 روزه  شده...

[ سه شنبه 11 شهريور 1393 ] [ 2:30 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : سال دوم] [ ]
بازگشت به تمدن

دوستان عزیز نی نی وبلاگی سلام

 

بالاخره پس از گذراندن یک دوره تجربه ی بازگشت به دوران بدون اینترنت،

دوباره به دنیای مجازی دست یافتیم

البته چند روزی میشه ولی چون مهمون داشتم فرصت نمیکردم بیام بنویسم

 

ازینکه بازم میام پیشتون خوشحالم

بزدوی با پستهای جدید میــــــــــــــــــام

 

 

پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

 

 

[ يکشنبه 9 شهريور 1393 ] [ 2:38 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
تولدت مبارک عزیزم

 

زنبور        سلام    زنبور

اسماء کوچولوی من یه سالش شد

مبارکت باشه فداتشم

 

البته با یک هفته تأخیر دارم برات مینویسم

جمعه ی پیش 17 مرداد بود و تولد گلدخترم که شب قبل از جمعه کرمانشاه خونه بابایی

و فرداشبشم اینور خونه ی باباجون برات تولد گرفتیم

هرچند تولد اولی اصلا سرحال نبودی و کلی اذیتم کردی و حالگیری کردی و به هیچ عنوان روی خوش نشون ندادی

ولی بازم خدارو شکر که الان دخترم 372 روزه شده و من از بودنش

لذت میبرم......

تم تولدتو زنبوری گرفتم و تزییناتشم خودم درست کردم البته نتونستم زیاد خکشلش کنم

ولی با وجود زنبور کوچولوی شیطونی مثل شما همینشم از من_ تنبل غنیمته خخخخخخخخخخخخخخخخخ

اینایی هم که میبینید یکی دو روز مونده به تولد تو نیمه شبها تکمیل شد

چون چند بار که تصمیم گرفتم درست کنم شما یهو یا ازخواب بیدار میشدی و میدیدی

و کاغذ بود که مچاله و پاره میشد و منم کلا بیخیالش میشدم

در هر صورت ببخشید که بیشتر از این ازم بر نیومد گلم

بازم تولدت مبارک ..........

عاشقتم

 

برای دیدن عکسا اگه دوس دارین بفرمایین ادامه مطلب:

 


ادامه مطلب
[ جمعه 24 مرداد 1393 ] [ 0:59 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
در آستانه ی یک سالگی

سلام به دختر گلم و نی نی وبلاگی ها

چند روزه که اومدیم خونه بابایی(بابام)

با تأخیر عید فطر بر همگی و دختر گلم مبارک...این دومین عید فطر بود که خانواده ی ما سه نفره ست

یک روز قبل از عید فطر سال قبل بود که دختر نازم به جمع ما اضافه شد و زمینی شد

قربون دختر نازم بشم که یه ساله کنار ماست

ما یه مدت کوتاه نیستیم...چون اینترنت خونه ی بابایی وصل نیست ... و دختر وروجک هم حسابی مشغول

بازی و شیطونیه و منم با دخترم سرگرم

پ‍س از دوستانی که نظراتشون دیر خونده میشه عذر خواهی میکنم

پیشاپیش تولد یک سالگی دختر کوچولوی نازم و بهش تبریک میگم

دوستت دارم

بوس

 

[ يکشنبه 12 مرداد 1393 ] [ 16:41 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
تقدیم به زینب جون

این پست به مناسبت تولد زینب جون  تنها دختر داییمه که برام خیلی عزیزه

تولدت هزاران بار مبارک عزیـــــــــزم

حیف که از هم دوریم ولی میدونم که دلامون به هم نزدیکه

هرجا که باشی زندگی ات سراسر عشق و زیبایی عزیزم

انشالله خیلی زود همدیگه رو ببینیم

 

کارت پستال تبریک روز تولد

 

 

سالیان درازی است که در گلخانه دلم گل محبتی را که خودت کاشته‌ای آبیاری می‌کنم

 

 

تولد مهربان ترین گل دنیا مبارک . . .

 

[ چهارشنبه 1 مرداد 1393 ] [ 19:44 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
سالگرد عشق + 1

حلقه پر زرق و برق تصاویر

 

همسفر زندگیم    وجود نازنین تو بهانه زیستن است

 


تو زیباترین حضور عاشقانه در زندگی من هستی

 


عاشقانه و بی نهایت دوستت دارم، بیش از آنچه تصور کنی 

heart birds clipart graphics

 

 

دختر گلم  29 تیر سالگرد عقد من و باباست...

 

5 ساله که ما لحظه های زندگیمون و عاشقانه کنار هم گذروندیم

 

و خوشحال و راضی....

 

امسال اولین سالیه که وجود نازنین تو عشق ما رو زیباتر

 

و عاشقانه های ما رو ناب تر از قبل کرده .....

 

..........خوشحالیم و شکرگذار که پیش مایی..........          

 

 

 

 

 

همسر و همسفرم:

 

دوستت دارم

 

با عشق

 

 

 

 

هزاران عشق

 

هزاران عاشقانه

 

هزاران زیبایی

 

هزاران دعای عاشقانه

 

تقدیم تو باد.

 

 

 

 

میـــــــــــدانــــــــــی...؟

 

 

اگرهنوز هم تـــــــــــو را آرزو میکنم

 

 

برای بی آرزو بودن من نیست 

 

 

شاید آرزویی زیباتر از تـــــــــــــــــــو سراغ ندارم............

 

 

 

 

 

 

             

این گلها هم تقدیم به همسرم:

 

 

 

 

 

 

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

[ يکشنبه 29 تير 1393 ] [ 22:31 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
شب قدر

 

 

يا رب ز تو امروز عطا مي طلبم


هشياري و بخشش خطا مي طلبم


مقبولي روزه و نماز و طاعات


از درگه لطفت به دعا مي طلبم

 

آلبوم تصاویر شب قدر , لیلة القدر , شب شهادت حضرت علی , فزت و رب الکعبه

 

[ چهارشنبه 25 تير 1393 ] [ 15:53 ] [ مامان اسماء کوچولو ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد